
فرزند زاگرس – روایت شاعرانه من مهدی زارعی چمهام، فرزند خاک و سنگ، زادهی چمه دینور
با دلی ساده چون چشمه،
با صداقتی روشنتر از آفتاب،
و با خونگرمی و مهماننوازی که از دل زاگرس به ارث بردهام.
چهار دهه است که قلمم،
همدم شبهای بیخواب و روزهای پرغوغاست.
اگر روزی ننویسم، غروب زندگیام فرا رسیده،
زیرا نوشتن برای من نفس کشیدن است،
و کلمه، تپش قلبی که بیوقفه میتپد.
خانوادهام، هشت نفر، هشت روزنامه، هشت مدیرمسئول،
همگی مولف، همگی روزنامهنگار،
همگی در راه عدالت و حقیقت ایستادهایم.
ما صدای محرومانیم،
ما فریاد روستاهای دورافتادهایم،
ما قلمی هستیم که زخمهای مردم را فریاد میزند.
من جانباز و ایثارگر،
با سالها حضور در خط مقدم،
با هشت سرعائله و کولهباری از تجربه و دانش،
در برابر زیادخواهان و تندروان ایستادهام،
و هرگز از راه عدالت عقب ننشستهام.
زاگرس در جان من میغرد،
غرشی شبانهروزی،
همچون کوهها استوار،
همچون رودها صبور،
و همچون آتش، پرحرارت.
من فرزند زاگرسم؛
با مرام خدمت به خلق،
با معرفت و ثابتقدمی،
و با قلمی که هر واژهاش،
رفیقانه و عارفانه،
چراغی برای فرداهای روشن است.





